خرید بک لینک
تا آخر عمر درگیر من خواهی بودو تظاهر می کنی که نیستی... مقایسه تو رااز پا در خواهد آورد منمی دانم به کجای قلبتشلیک کرده ام تودیگرخوب نخواهی شد... مرحوم افشین یداللهی پ.ن :خدا به خانواده اش صبر بده :( حال بدشدن رو میفهمم

برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 16:13

1.فکر کنم یکی دکمه F5 اش گیر کرده بوده ، چه خبرهههه آمو 1900تا نمایش

2.این توحش موجود در چهارشنبه سوری است که کشور رو نگه داشته میگن اینا شادن و حالشون خوبه دست بچه هاشون ای بمب و نارنجک هاست وای به روزی که بزرگترهاشون ناراحت بشن !!! خدا شاهده من حق میدم ما رو تحریم کنن آخه این چه وضع افتضاحیه

جاتون خالی هر یه نارنجکی که میزدن چه سلام درودهایی که نثار خودشون خواهر مادر محترمشون و مرده و زنده شون میشد


برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:11

1- یه وقتایی هست که خوب میدونی پشت بعضی دعوتا و اصرارها نیت سوزوندن دلته ولی خیلی شیک اون دعوت ها رو میپذیری و میری و میخندی به این نیت بچه گونه شون ، بعد با خودت فکر میکنی واقعا اون آدم خوشحاله ؟؟؟ یا فقط یه شو راه انداخته تحت عنوان من خیلی خوشبختم مدعوین عزیز تا چشتون در بیاد ، و همیشه این سوال واست حل نشده میمونه که چرا مردم قشنگ ترین لحظات شون رو واسه بقیه هدر میدن ؟؟؟؟ 2- میدونین ترسناک ترین موجود روی زمین چیه ؟ مار؟ عقرب ؟ شیر ؟ نه نه اشتباه نکنین ترسناک ترین موجود روی زمین انسانه میدونین چرا ؟ چون شیر فقط میدره مار فقط نیش میزنه ولی یه آدم میتونه هم نیشت بزنه هم تیکه تیکه ات کنه . 3- خیلی وقتا ممنون بچه های سازمان میشیم کسایی که کلی لطف دارن نسبت به همه و خیلی خیلی زیاد به من یکی کمک کردن ، امیدوارم خدا تو تک تک لحظات دستگیرشون باشه :) اگرچه بافتنی نیست راه تا تو رسیدن به جز خیال ولی راه دیگری که ندارم سجاد رشیدی پور

برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 10:02



برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 10:02

اصلا عادت ندارم موقع عکاسی کسی رو دنبال خودم راه بندازم همیشه تنهایی میرم عکاسی ، دوست ندارم وقتی میخوام برم آزمایشگاه یا دکتر کسی کنارم باشه تنها میرم ، خیلی وقتا حتی واسه خرید لباس هم تنهایی میرم برام اصلا عجبیب نیست ولی واسه بقیه خیلی عجیبه . میدونین تو اداره یه جورایی خیلی اقلیت حساب میشم بیشتر از اینکه از لباس خریدن و آرایش و این جور چیزا سر در بیارم چشممم دنبال دوربین و کتاب و شعر و.... هست و وقتی با ذوق در مورد اینا حرف میزنم ( ذوق کردنی که چشمام قشنگ برق میزنه ) یه جوری نگاهم میکنن که انگار یه دیونه رو از نزدیک دیدن و براشون خیلی عجیبه . برای همه من عجیبم استقلالم عجیبه و برای من کسایی عجیبن که همه کارهاشون وابسته به بقیه است . زمان با از دست دادن هاش بهت این درس رو میده که وابسته نباشی . شعر نوشت : بیهوده خیره ای به افق های دور دست ! یادت نرفته است که پروانه ایم ما؟! حسین دهلوی

برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 10:02

1. خدایا به مردان سرزمینم درک و اراده ای عطا بفرما که بفهن وقتی یه خانم تو اتاق هستش نباید هر حرفی رو بزنن ، ملاحظه و ادب و حیا هم خوبه والا . 2. تهوع آور ترین کلمه ای که نسبت بهش آلرژی دارم این لغت مزخرف لاکچریه ، یعنی ناخودآگاه میخوام با دمپایی ابری تر بزنم تو دهن کسی که از این لغت استفاده میکنه ، این هجمه ی زیاد آدم مصنوعی ها با خوشحالی هایی مصنوعی و صرفا نمایشی که تنها هدف شون یه شو هست که طی اون یه نفر خوشبختیش رو در غالب لاکچری بودن مثه میخ طویله میخواد بزنه تو چشم مردم ، تهش که چی ؟؟؟؟ قراره از این لاکچری بودن چی به دست بیاریم ؟؟؟

برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 10:02

هر آدمی یه سری دکمه هایی داره که اگه کار با این دکمه ها رو بلد باشی میتونی بی دردسر کنارش زندگی کنی ، بعضی دکمه ها روشون زده خطر انفجار یعنی اگه سمت این دکمه بری حسابت با کرام الکاتبینه یه سری های دیگه شون برای مواردیه که کسی قبلا دکمه انفجار رو زده و اگه جاشون رو بدونی میتوی آتیش شون رو خاموش کنی و اگه اشتباه کنی بجای خاموشی چندتا انفجار بزرگتر در انتظارته مثلا میدونم فلانی وقتی داره با عصبانیت غر میزنه و گله میکنه فقط باید گوش بدم دل به دلش بدم بگم حق داره که عصبانی باشه ، وگرنه با طرفداری از یکی دیگه ناراحتی و عصبانیتش بیشتر میشه و اوایلا ، ولی او یکی همکارمون وقتی ناراحته اگه دل به دلش بدی بدتر میشه باید یه کم جلوش دربیای تا از اون حال ناراحت و عصبانی خارج بشه ،حتی خود من وقتی که خیلی ناراحت که میشم دلم که میشکنه ساکت میشم ساکت ساکت فقط نگاه میکنم فقط گوش میدم زمین به آسمون بره آسمون به زمین بیاد کسی نمیتونه حرف از دهنم دربیاره که چی شده حتی وقتی گریه میکنم اگه کسی نگاهم نکنه متوجه نمیشه گریه میکنم و اگه بپرسه چی شده میگم هیچی خوبم قلقم اینه کسی بدون حرف زدن و سوال پیچ کردن و با

برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 10:02

داستانم را به مجنون گفتم و باخنده گفت ؟

این همه دیوانگی را از کجا آورده ای

سجاد سامانی

برچسب: نویسنده: زهرا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 10:02

صفحه بندی